منوچهر خان حكيم

142

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

مىآيد . شهزاده حركت نكرد تا ديو دست دراز كرد كه او را برربايد . شهزاده جستن كرده بند دست ديو را گرفته فروكشيد كه آن حرامزاده به زانو درآمد . شهزادهء نامدار چنان سيلى بر آن نابكار زده كه مانند شتر مهره خورده بر زمين نقش بست . شهزاده بر روى سينهء او نشست و گفت : اى حرامزادهء محيل ! هنوز قوّت بازوى من بر تو ظاهر نشده است ، اكنون مىخواهم كه سر تو را از قلعهء بدن جدا سازم . ديو شروع در عجز كرد و گفت : اى دلاور ! اين نوبت هم به من مروّت كن كه تو را بندگىها كنم و مطلوب تو را به تو رسانم . از آنجا كه همّت شهزاده بود او را بخشيد و [ گفت ] : اى حرامزاده ! مرا آنجا رسان كه مقام تو است و مطلوب مرا به من رسان تا تو را خلاص كنم . پس شهزاده بر گردن او سوار شده ، ديو بر روى فلك بلند شد . در اثناى راه به موضعى رسيدند ؛ جمعى را ديدند كه بر بالاى كوه گريخته‌اند . لشكرى را ديد كه درگيرودارند . عبد الحميد گفت : اى ديو ! مرا بر زمين بگذار تا ببينم كه اين چه آشوب است . ديو ، شهزاده را بر زمين گذاشت . عبد الحميد سر پالهنگ ديو را گرفته متوجّه آن سايبان شد كه فريدون خوابيده بود . چون به در سايبان رسيد ، جوانى را ديد زخمدار خوابيده و سر و رويش آماس كرده افتاده است . از يكى پرسيد كه : اين جوان كيست ؟ آن شخص گفت كه : پسر اسكندر است كه او را فريدون ثانى مىگويند . از شنيدن اين كلام ، آه از نهاد شهزاده برآمد . زرّين تن را بر ستون سايبان پيچيده داخل خيمه شد و سر فريدون را در دامن گرفت و شروع به گريه كرد . اشك چشم عبد الحميد بر عارض مردانهء فريدون چكيد ، چشم گشود عبد الحميد را ديد . گفت : اى جان برادر [ زاده ] ! نيكو وقتى رسيده‌اى كه من از تيغ زهر آلوده زخم خورده‌ام ؛ يقين دانم كه جان نخواهم برد ، اينقدر بر سر من مكث كن كه چون بميرم مرا به رسم مسلمانان دفن نما . عبد الحميد گفت : اى جان عمّ ! خدا نكناد كه آسيبى به وجود شريف شما رسد و دغدغه به خاطر خود مرسان كه زرّين ديو را گرفته‌ام ، شاخ او از براى زخم شمشير زهر آبدار مفيد است ؛ فى الحال از سايبان بيرون آمد و به دم كارد شاخ ديو را ساييد و بر زخم فريدون و سعدان پاشيده كه زخم ايشان رو به بهبودى نهاد و آماس سر و روى ايشان بر طرف شد و شادى در ميان آن جماعت افتاد .